روزنگارهای سُل


یک روز پرماجرای پرماجرااا

صبح که بیدار شدم گفتم تا ساعت 4 باید این فایل powerpointرا تمام کنم.

سیستم را که روشن کردم دیدم اصلا این برنامه را ندارم. 

کی پاکش کردم خدا میداند.

آآآآآآی تو اینترنت گشتم پیرم درآمد. در همان گیر و دار دنبال اتاق هم میگشتم .

سیستم قاطییی کرررد بالا نمیامممد. تنها کسی که برای من نوشت آقایی بود که خانه اش 1 ساعت با شهر فاصله دارد و اصلا اتوبوس به آن سمت نمیروووود. 

کلاااا رو شانس بودم.

خدا را شکر ازدیروز با نائوکو قرار گذاشته بودم که آیس پک درست کنم.

اول رفتم خانه رزی و گلها را آب دادم.

موقع برگشت دیدم تو یکی از رستورانها موسیقی آمریکای لاتین پخش میشود و همه جیغ و دست و هورااااامیکشند.

رفتم جلوتر دیدم یک سن درست کرده اند یک نفر میرقصد و جمعیتی هم در کنار سن مانند شاگردان خوب و منظم با او میرقصند.

یک لحظه حس تنهایی بدی به من دست داد و فکر کردم رگنزبورگ هیییچ کسی را ندارم.

سریع رفتم پیش نائوکو.

از پایین صدای قر قرش میامد .

رسیدم بالا پرسیدم چی شده؟ گفت دوچرخه ام را دزدیده اند.شوکه شدم .

گفتم فکر کن کجاها رفتی ( این روش را مادرم به من یاد داده) آخرین بار کی سوارش شدی ؟ پست گالری پارک نکردی؟ ( یک بار دیگر که فکر کرده بود دوچرخه اش را دزدیده اند آنجا پیدایش کردیم). وووو… گفت نمیدونم بعدا دوباره میروم میگردم.

خیییلی ناراحت شدم چون دوچرخه هدیه سوزانا و همسرش به نائو کو بود و یک دوچرخه درست و حسابی.

کمی صحبت کردیم من گفتم میروم بستنی را آماده کنم او هم رفت اتاق را جارو برقی بکشد( امروز قرار بود خانه اش را تمیز کند ولی یولیه مریض بود و مادر و خاله اش را سپرده بود به نائوکو او هم به عنوان یک سامورایی آنها را در شهر گردانده بود).

همینطور که داشتم طالبی را قاچ میزدم فکر کردم آخرین بار من و نائوکو رفتیم تو پارک بعد آناستازیا زززنننگ ززززد و…

داد زددددم نائوکوووووو

نشنید

دویدم تو اتاق گفتم خاموش کککککن.

گفت چی شددده؟؟؟

گفتم رفته بودیم yanda (رستوران چینی پاتوق آناستازیا و میشاییل).

یعنی نفهمیدیم چطور دویدیم بیرون. فقط حواسم بود کلید را بردارد. چون نیکو و موفی تعطیلات هستند آنابلا هم معلوم نیست کارلسروهه باشه ( اینها کلید یدک نائوکو را دارند، عادت داره یادش بره). 

من اینقدر تند میدویدم نائوکو عقب میماند .

دقیقااا همانجایی که پارک کرده بود .

همش میگفت مرسی مرسی من هم میگفت مرسی از مادرم که این روش را به من یاد داد.

عالللی بود بستنی را خوردیم البته به علت فراموشی من نی ضخیم نداشتیم و با قاشق سوپخوری خوردیم ( نائوکو حوصله نداشت دنبال قاشق چایخوری بگرده).

رفتیم خرید و من برگشتم خانه .

در راه برگشت همخانه جدید را دیدم اسمش یوان است گفت از او پاسپورت خواسته اند موقع خرید با کارت بانک، من هم غیرتی شدم گفتم با هم برویم.

فهمیدم کارت بانکش را امضا نکرده. اقامتش را هم که دیدم 1 ماه دیگر تمام میشود ولی دارد میرود شانگهای چون مادرش دلش تنگ شده است.

چه دردسر بدهم گفتم تو 3 ماه پیش باید وقت میگرفتی و… الان نمیتوانی بروی شانگهای.

دوشنبه باید برود اداره خارجیها.

تازه فهمیدم اینجا اینطوری کوفتیه تو کلن همان موقع اقامت را  میدهند.

خیییلی روز پرماجرایی بود. اوه

comment نظرات () +   سولماز کشاورزی ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٥/٢٩
سولماز کشاورزی
من :
پروفایل سولماز کشاورزی
ایمیل مدیر وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳٩٦/٦/٤
» ۱۳٩٦/٥/٢۸
» ۱۳٩٦/٥/٢۱
» ۱۳٩٦/٥/۱٤
» ۱۳٩٦/٥/٧
» ۱۳٩٦/٤/۳۱
» ۱۳٩٦/٤/٢٤
» ۱۳٩٦/٤/۱٧
» ۱۳٩٤/٦/۱٤
» ۱۳٩٤/٦/٧
» ۱۳٩٤/٥/٢٤
» ۱۳٩٤/٥/۱٧
» ۱۳٩٤/٥/۱٠
» ۱۳٩٤/٥/۳
» ۱۳٩٤/۳/۳٠
» ۱۳٩٤/٢/۱٢
» ۱۳٩٤/٢/٥
» ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
» ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
» ۱۳٩۳/۱٠/٦
» ۱۳٩۳/۳/۳۱
» ۱۳٩٢/٤/۱
» ۱۳٩٢/٢/٢۱
» ۱۳٩٢/۱/۱٧
» ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
» ۱۳٩۱/٧/۱
» ۱۳٩۱/٤/۳۱
» ۱۳٩۱/٤/۱٧
» ۱۳٩٠/٧/٢
» ۱۳٩٠/٤/۱۸
» ۱۳٩٠/۳/٢۸
» ۱۳٩٠/٢/٢٤
» ۱۳٩٠/٢/۱٧
» ۱۳٩٠/٢/۱٠
» ۱۳٩٠/٢/۳
» ۱۳٩٠/۱/٢٧
» ۱۳٩٠/۱/٢٠
» ۱۳٩٠/۱/۱۳
» ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
» ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
» ۱۳۸٩/۱٢/٧
» ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
» ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱۱/٩
» ۱۳۸٩/۱۱/٢
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧

صفحات وبلاگ

» عناوین مطالب وبلاگ

مطالب اخیر

» همین دیروز
» خستگی ماند به تنم
» هواوی پی 8
» کاکتوس قشنگم
» حال این روزای من
» 2 روز پیش
» کاکتوس من گل داده
» اصلا به من چه
» یک روز پرماجرای پرماجرااا
» حراج

موضوعات وبلاگ

 

نویسندگان همکار

» سولماز کشاورزی

لینکستان

  » پرتال زیگور

FEED

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *