8 سال گذشت و دیگر هیچ

دیشب مهمانی خیریه رفته بودم . شب عجیبی بود.
8 سال زندگی من در اینجا،جلوی چشمانم رژه رفت.
و چه زوود دیر میشه
تمام دوستانی که اینجا دانشجو بودند و الان کار میکنند و مستقل شدند.
دوستانی که شکست عشقی خورده بودند و الان با شخص دیگری ازدواج کردند و حتی حامله هستند.
دانشجویان جدید گوگولی ناز
8 سااااال و من هنوز همانم که بودم فقط تعداد موهای سفید سرم زیادتر شده و سنم بالا رفته و البته چاقتر هم شده ام.
من از خودم اصلا راضی نیستم .
خیلی زوود باید کاری بکنم.
ناشکری نمیکنم ولی این چیزی نبود که من میخواستم.
میدانم که اگر برمیگشتم به عقب و با ح ازدواج هم میکردم باز کلللی غر میزدم به جونش که بخاطر تو نماندم اروپا و تا آخر عمرم فکر میکردم چه تحفه ای را از دست داده ام.
بچه دار هم میشدم میگفتم بخاطر بچه پیر شدم و هیکلم خراب شد ( الان با شکلات و کیک خرابش کردم).
کلاااا اگر به هر دلیلی و بخاطر هرشخصی که بود همه چیز سر آن خالی میشد.
پس من الان مثل یک بانو عواقب کارهای خودم را شخصا به عهده میگیرم.
من جاهایی بود که اشتباه کردم ولی تمام شد .
از همین امروز زندگی جدیدی را شروع میکنم.
ولی 8 سااااال من چه کردم؟؟؟؟؟؟