روزنگارهای سُل


همین دیروز

سرکار بودم یک خانواده وارد شدند . یک دختر بچه نااااز شیطون هی سربه سر برادرش میگذاشت. برادرش هم هیچی نمیگفت گاهی دستش را میگرفت میپیچاند.

دیدم دارند فارسی صحبت میکنند با یک لهجه زیبا .

فکر میکنم تاجیک بودند شاید هم افغان .

زن بسیاااار زیبا و باوقار دنبال لباس بود و مرد هم مثل پروانه دورش میگشت و در عین حال مراقب بچه ها بود. 

اتاق پرو که رفت مردش را صدا زد که لباس را ببیند. مرد گفت بیا بیرون گفت: نه تو پیش بیا. یعنی  جمله به این قشنگی را مدتها بود که نشنیده بودم تو پیش بیاااا چنان با ظرافت و زنانه گفت که دلم رفت .

من هم  همانجا گفتم بیا بیرون من هم ببینم یک خنده زیبایی کرد و آمد بیرون بانوی زیبا با لباسی برازنده.

فهمیدند من ایرانی هستم کمی سربه سر بچه ها گذاشتم و خندیدند. 

بانو دوباره یک لباس آبی پوشید و آمد بیرون شوهرش گفت همین را بخر اصلا هر دو را بخر مردها را میکشیییی من را هم میکشیییی .قلب

موقع رفتن داشتیم خداحافظی میکردیم که یک دختر بچه ناز مو طلایی فکر کرد با او خداحافظی میکنم قلب. بلند خداحافظی کرد و گفت شاید برگردیم فعلا میرویم کمی تو پاساژ بگردیم. یعنی ععععشق 

کاش همیشه کودک میماندیم همینطور ساده و پاک .

 

comment نظرات () +   سولماز کشاورزی ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٦/۱۱
سولماز کشاورزی
من :
پروفایل سولماز کشاورزی
ایمیل مدیر وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳٩٦/٦/٤
» ۱۳٩٦/٥/٢۸
» ۱۳٩٦/٥/٢۱
» ۱۳٩٦/٥/۱٤
» ۱۳٩٦/٥/٧
» ۱۳٩٦/٤/۳۱
» ۱۳٩٦/٤/٢٤
» ۱۳٩٦/٤/۱٧
» ۱۳٩٤/٦/۱٤
» ۱۳٩٤/٦/٧
» ۱۳٩٤/٥/٢٤
» ۱۳٩٤/٥/۱٧
» ۱۳٩٤/٥/۱٠
» ۱۳٩٤/٥/۳
» ۱۳٩٤/۳/۳٠
» ۱۳٩٤/٢/۱٢
» ۱۳٩٤/٢/٥
» ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
» ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
» ۱۳٩۳/۱٠/٦
» ۱۳٩۳/۳/۳۱
» ۱۳٩٢/٤/۱
» ۱۳٩٢/٢/٢۱
» ۱۳٩٢/۱/۱٧
» ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
» ۱۳٩۱/٧/۱
» ۱۳٩۱/٤/۳۱
» ۱۳٩۱/٤/۱٧
» ۱۳٩٠/٧/٢
» ۱۳٩٠/٤/۱۸
» ۱۳٩٠/۳/٢۸
» ۱۳٩٠/٢/٢٤
» ۱۳٩٠/٢/۱٧
» ۱۳٩٠/٢/۱٠
» ۱۳٩٠/٢/۳
» ۱۳٩٠/۱/٢٧
» ۱۳٩٠/۱/٢٠
» ۱۳٩٠/۱/۱۳
» ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
» ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
» ۱۳۸٩/۱٢/٧
» ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
» ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱۱/٩
» ۱۳۸٩/۱۱/٢
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧

صفحات وبلاگ

» عناوین مطالب وبلاگ

مطالب اخیر

» همین دیروز
» خستگی ماند به تنم
» هواوی پی 8
» کاکتوس قشنگم
» حال این روزای من
» 2 روز پیش
» کاکتوس من گل داده
» اصلا به من چه
» یک روز پرماجرای پرماجرااا
» حراج

موضوعات وبلاگ

 

نویسندگان همکار

» سولماز کشاورزی

لینکستان

  » پرتال زیگور

FEED

روزنگارهای سُل


خستگی ماند به تنم

با کلی شوق و ذوق بلیط تهیه کردم تا بروم ثبت نام دانشگاه را تمام کنم و اگر بشود برای اتاق گرفتن هم اقدام کنم و دفتر د آ د برای سوال درباره بورس هم بروم و خلاصصصصه کلی برنامه مفرح برای خودم داشتم که …

رفتم دفتر دانشگاه و سوال کردم چرا نمیتوانم کارت دانشجوییم را فعال کنم.

گفت: ثبت نام شده ای ولی تایید نشده مسئولش 11ام برمیگردد.

یعنی کوه برنامه های آن روز من آوار شد روی سرم .

روی هم رفته 150 یورو هم ضرر مالی برای من داشت. 

گفتم دیگه جهننننم میروم سلف چیزی میخورم و برای بقیه برنامه ها اقدام میکنم .

کلا 3 نوع غذای کوفتی بود که باز هم من شکم قلمبه همبرگر را گرفتم و اصلا نمیدانم چرا سالاد هم برداشتم انگار نه انگار آن هجم عظیم همبرگر دو نفر را کامل سیر میکند تازه پودینگ هم برداشتم . 

دیدم فقط پسرها همبرگر برمیدارند باز تفکر نکردم . همیشه باید ببینی خانمها چی انتخاب میکنند. اولین گاز به غلط کردن افتادم ولی دیگه گرسنگی این حرفها حالیش نمیشود. خوردم و پیش به سویwelcome centre دوتا خانم گوگولی آنجا بودند که من خودم را معرفی کردم و سوال برای اتاق و بورس و… یکی از آنها گفت به من ایمیل میزند و لینکهای مربوط را میفرستد. تا او فرمها را برای من بیاورد آن یکی گوگولی سوال کرد از کدام شهر هستم و اینجا چطور به نظر میرسد و منهم از تعریف کم نگذاشتم دروغ هم نگفتم یکی از زیباترین دانشگاههایی است که من در آلمان دیده ام. کلی ذوق کرد خیلی عشقندد. 

بعد دوتا خانم گوگولی دیگه آمدند و 4 تایی خیلللی خوشگل کیفها را برداشتند و تیلیک تیلیک   رفتند. 

من ماندم و برنامه های انجام نشده.

فکر کردم 4 ساعت وقت دارم تا قطارم بیاید بدوووو راه افتادم .

در ایستگاه اتوبوس از بک دختر توپولی ناز پرسیدم مکان تفریحی کجا است؟ گفت ایستگاه اصلی قطار که پر از مرکز خرید و کافه است. نگفتم که من طبیعت دلم میخواهد کافه را کجای دلم جا بدهم؟

جالب بود یک خانواده 4 نفری هم در ایستگاه بودند که سه بار دیگر آنها را در ایستگاه اصلی قطار دیدم گفتم الان فکر میکنند من دنبال آنها راه افتاده ام سریع محل را به قصد رودخانه ترک کردم.

مثل شهر ندیده ها از همه میپرسیدم راه رودخانه کدام طرف است.خنده

تا به رودخانه رسیدم .

کمی پرسه زنی و عکاسی از در و دیوار و آدمها و آب و … .

من نمیدانم چرا قطارهای آلماه همیشه در بعداز ظهر دچار مشگل میشوند و بی برو برگرد تاخیر دارند.

در ایستگاه با دو همسفر صحبت میکردیم که انشاالله این دفعه تاخیر نخواهدداشت و نداشت اما…

سوار قطار که شدیم اعلام کرد یک آتش سوزی در راه پیش آمده باید قطار برگردد و از راه دیگر برود.

ممممن گریه بقییییهوقت تماممن مجبور شدم برگردم و یک قطار دیگر را بگیرم .

ناگفته نماند که گوشی من داغون بود نمیتوانستم برنامه قطارها را بگیرم زنگ زدم به نائوکو بنده خدا من میپرسیدم او چک میکرد. دیدم تنها راه برگشت به رگنزبورگ است و گرفتن قطار به مقصد فرانکفورت وبعد مانهایم و  بعد کارلسروهه. فاجعه آنجا بود که دیدم این قطار هم باید اول نورنبرگ میرفت همان جایی که در راهش جنگل آتش گرفته بود. گریه نمیدانستم بخنددددم … گریه کنننم …خنثی

کلا مورد عنایت قرار گرفتم باز یک تاخیر دیگر قطار بعدی را از دست دادم. گریه

با بدبختی برنامه ها را چک کردم آخررررین قطار تاکید میکنم آخرررین را پیدا کردم و سوار شدم. گریه

ساعت 12:30 رسیدم کارلسروهه و خدا را شکر دوچرخه قشنگم منتظر من بود و بدو برگشتم خانه .

دوش و خواب

اصلا سفر موفقیت آمیزی نبود.




comment نظرات () +   سولماز کشاورزی ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٦/۸
سولماز کشاورزی
من :
پروفایل سولماز کشاورزی
ایمیل مدیر وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳٩٦/٦/٤
» ۱۳٩٦/٥/٢۸
» ۱۳٩٦/٥/٢۱
» ۱۳٩٦/٥/۱٤
» ۱۳٩٦/٥/٧
» ۱۳٩٦/٤/۳۱
» ۱۳٩٦/٤/٢٤
» ۱۳٩٦/٤/۱٧
» ۱۳٩٤/٦/۱٤
» ۱۳٩٤/٦/٧
» ۱۳٩٤/٥/٢٤
» ۱۳٩٤/٥/۱٧
» ۱۳٩٤/٥/۱٠
» ۱۳٩٤/٥/۳
» ۱۳٩٤/۳/۳٠
» ۱۳٩٤/٢/۱٢
» ۱۳٩٤/٢/٥
» ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
» ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
» ۱۳٩۳/۱٠/٦
» ۱۳٩۳/۳/۳۱
» ۱۳٩٢/٤/۱
» ۱۳٩٢/٢/٢۱
» ۱۳٩٢/۱/۱٧
» ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
» ۱۳٩۱/٧/۱
» ۱۳٩۱/٤/۳۱
» ۱۳٩۱/٤/۱٧
» ۱۳٩٠/٧/٢
» ۱۳٩٠/٤/۱۸
» ۱۳٩٠/۳/٢۸
» ۱۳٩٠/٢/٢٤
» ۱۳٩٠/٢/۱٧
» ۱۳٩٠/٢/۱٠
» ۱۳٩٠/٢/۳
» ۱۳٩٠/۱/٢٧
» ۱۳٩٠/۱/٢٠
» ۱۳٩٠/۱/۱۳
» ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
» ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
» ۱۳۸٩/۱٢/٧
» ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
» ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱۱/٩
» ۱۳۸٩/۱۱/٢
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧

صفحات وبلاگ

» عناوین مطالب وبلاگ

مطالب اخیر

» همین دیروز
» خستگی ماند به تنم
» هواوی پی 8
» کاکتوس قشنگم
» حال این روزای من
» 2 روز پیش
» کاکتوس من گل داده
» اصلا به من چه
» یک روز پرماجرای پرماجرااا
» حراج

موضوعات وبلاگ

 

نویسندگان همکار

» سولماز کشاورزی

لینکستان

  » پرتال زیگور

FEED

روزنگارهای سُل


هواوی پی 8

بالاخره نائوکو یک گوشی اندروید خرید.

ببینید عشق چه ها که نمیکند.

برای اینکه بتوانم با چون صحبت کند و البته وقتی در گالری است کمی یوتوب بازی کند یک گوشی خرید.

دیروز رفتیم saturn مدلی که میخواستیم نداشت من گفتم یکبار هم که بالاخره تصمیم گرفتی بخری تمام شده است. رفتیم mediamark خدا را شکر آخرین موبایل این سری را که مانده بود خرید.

گفت ادی میخواهد بیایدمنتظر فردا بیا به من کمک کن یادم بده.

گفتم باشه ولی ادی نمیاد.

گفت میاد 

گفتم باشه پس تا فردا

زنگ زد گفت حق داشتی نیامد. میایی ؟

گفتم با کمال میل

رفتم و راه اندازی کردم و … خیییلی خوشحال بود.

اول از همه واتس اپ بعد فیسبوک را فعال کردم برای چون هم پیغام گذاشت که بالااااخره گوشی گرفته.

یادم رفت بهش بگویم چطوری باید موقع تماس جواب بدهد. ( این مشگل را من خودم داشتم من 3 یا 4 سال است که از دوران نئاندرتال عبور کردم.) . دیروز هرچی تماس گرفتم جواب نداد یادم افتاد که بهش نگفتم زنگ زدم خانه .

ای جاااان گفت چطوری باید جواب بدهم خنثی( یاد خودم افتادم که هیییچ ایده ای نداشتم وقتی موبایل خواهرم زنگ زد و من فقط یک صفحه سیاه میدیدم و هی میگفت بکش من هی نگاه میکردم که چیو بکشم؟؟؟؟ گوشی را در چه امتدادی بکشم ؟؟اصلا بکشششششم؟؟؟ خواهرم گفت تو کجااا زندگی میکنی؟مطمئنی در آلمان زندگی میکنی؟) خنده

رفتیم پیش آناستازیا  همانجا بهش یاد دادم.

امروز تماس گرفتم باز جواب نداد زبان. زنگ زدم خانه گفتم چپ به راست بکش جواب بده.

ای جااان مثل بچه ای که تازه چیزی را یاد میگیرد. قلب

کاش میتوانستم تن صدایش را بنویسم که چطور میگوید چطوری جواب بدهم. قلبقلب

 

comment نظرات () +   سولماز کشاورزی ; ۱:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٦/٦
سولماز کشاورزی
من :
پروفایل سولماز کشاورزی
ایمیل مدیر وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳٩٦/٦/٤
» ۱۳٩٦/٥/٢۸
» ۱۳٩٦/٥/٢۱
» ۱۳٩٦/٥/۱٤
» ۱۳٩٦/٥/٧
» ۱۳٩٦/٤/۳۱
» ۱۳٩٦/٤/٢٤
» ۱۳٩٦/٤/۱٧
» ۱۳٩٤/٦/۱٤
» ۱۳٩٤/٦/٧
» ۱۳٩٤/٥/٢٤
» ۱۳٩٤/٥/۱٧
» ۱۳٩٤/٥/۱٠
» ۱۳٩٤/٥/۳
» ۱۳٩٤/۳/۳٠
» ۱۳٩٤/٢/۱٢
» ۱۳٩٤/٢/٥
» ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
» ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
» ۱۳٩۳/۱٠/٦
» ۱۳٩۳/۳/۳۱
» ۱۳٩٢/٤/۱
» ۱۳٩٢/٢/٢۱
» ۱۳٩٢/۱/۱٧
» ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
» ۱۳٩۱/٧/۱
» ۱۳٩۱/٤/۳۱
» ۱۳٩۱/٤/۱٧
» ۱۳٩٠/٧/٢
» ۱۳٩٠/٤/۱۸
» ۱۳٩٠/۳/٢۸
» ۱۳٩٠/٢/٢٤
» ۱۳٩٠/٢/۱٧
» ۱۳٩٠/٢/۱٠
» ۱۳٩٠/٢/۳
» ۱۳٩٠/۱/٢٧
» ۱۳٩٠/۱/٢٠
» ۱۳٩٠/۱/۱۳
» ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
» ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
» ۱۳۸٩/۱٢/٧
» ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
» ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱۱/٩
» ۱۳۸٩/۱۱/٢
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧

صفحات وبلاگ

» عناوین مطالب وبلاگ

مطالب اخیر

» همین دیروز
» خستگی ماند به تنم
» هواوی پی 8
» کاکتوس قشنگم
» حال این روزای من
» 2 روز پیش
» کاکتوس من گل داده
» اصلا به من چه
» یک روز پرماجرای پرماجرااا
» حراج

موضوعات وبلاگ

 

نویسندگان همکار

» سولماز کشاورزی

لینکستان

  » پرتال زیگور

FEED

روزنگارهای سُل


کاکتوس قشنگم

3 روز بود که یکی از کاکتوس های من گل داده بود 3 سال بود که داشتمش و اصلا نمیدانستم که ممکن است گل هم بدهد.

از خوشحالی عکسش را همه جا پخش کرده بودم و نشانه خوش شانسی برای من شده بود.

صبح که از خواب بیدار شدم رفتم ببینم امروز چه شکلیه این گل زیبا.

بسته شده بود.

در فاصله 3 روز گل میدهد و بعد تمام میشود.

زندگی هم همینطور است. 

نه خوشی مانده نه ناخوشی فقط باید زندگی کرد و به بهترین نحو و خوووب زندگی کرد.

comment نظرات () +   سولماز کشاورزی ; ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٦/٦
سولماز کشاورزی
من :
پروفایل سولماز کشاورزی
ایمیل مدیر وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳٩٦/٦/٤
» ۱۳٩٦/٥/٢۸
» ۱۳٩٦/٥/٢۱
» ۱۳٩٦/٥/۱٤
» ۱۳٩٦/٥/٧
» ۱۳٩٦/٤/۳۱
» ۱۳٩٦/٤/٢٤
» ۱۳٩٦/٤/۱٧
» ۱۳٩٤/٦/۱٤
» ۱۳٩٤/٦/٧
» ۱۳٩٤/٥/٢٤
» ۱۳٩٤/٥/۱٧
» ۱۳٩٤/٥/۱٠
» ۱۳٩٤/٥/۳
» ۱۳٩٤/۳/۳٠
» ۱۳٩٤/٢/۱٢
» ۱۳٩٤/٢/٥
» ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
» ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
» ۱۳٩۳/۱٠/٦
» ۱۳٩۳/۳/۳۱
» ۱۳٩٢/٤/۱
» ۱۳٩٢/٢/٢۱
» ۱۳٩٢/۱/۱٧
» ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
» ۱۳٩۱/٧/۱
» ۱۳٩۱/٤/۳۱
» ۱۳٩۱/٤/۱٧
» ۱۳٩٠/٧/٢
» ۱۳٩٠/٤/۱۸
» ۱۳٩٠/۳/٢۸
» ۱۳٩٠/٢/٢٤
» ۱۳٩٠/٢/۱٧
» ۱۳٩٠/٢/۱٠
» ۱۳٩٠/٢/۳
» ۱۳٩٠/۱/٢٧
» ۱۳٩٠/۱/٢٠
» ۱۳٩٠/۱/۱۳
» ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
» ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
» ۱۳۸٩/۱٢/٧
» ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
» ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱۱/٩
» ۱۳۸٩/۱۱/٢
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧

صفحات وبلاگ

» عناوین مطالب وبلاگ

مطالب اخیر

» همین دیروز
» خستگی ماند به تنم
» هواوی پی 8
» کاکتوس قشنگم
» حال این روزای من
» 2 روز پیش
» کاکتوس من گل داده
» اصلا به من چه
» یک روز پرماجرای پرماجرااا
» حراج

موضوعات وبلاگ

 

نویسندگان همکار

» سولماز کشاورزی

لینکستان

  » پرتال زیگور

FEED

روزنگارهای سُل


حال این روزای من

من با زن رویاهایم که همیشه دوست داشتم بشوم هنوز خیییلی فاصله دارم.

دوست داشتم مانند مادرم محکم و قوی باشم و روی پای خودن بایستم.

آرزو داشتم تا به این سن که الان رسیدم به تمام خواسته هایم رسیده باشم که هنوز نرسیدم.

دوست داشتم در مواقع سخت به جای گریه کردن محکم باشم نتوانستم. اول گریه میکنم و بعد ادامه میدهم ولی باز جای شکر دارد که ادامه میدهم.

آدم های اشتباهی زیادی وارد زندگیم کردم، چه مرد چه زن.

اعتماد بدون پشتوانه کردم و ضربه خوردم و درس نگرفتم دوباره اعتماد کردم.

هنوز هم شجاعت ریسکهای بزرگ را ندارم.

ولی با تمام وجودم اطمینان دارم که من میتوانننننم .

همانطور که تا حالا با هر سختی بود رو به جلو حرکت کردم و هیچوقت نخواستم نقش یک قربانی را بازی کنم با هم میتوانم ادامه دهم و بالاخره به خواسته ام میرسم.

باید صبر کنم ساعتش خوش شود. باید صبر کنم و بیشتر و با تفکر تلاش کنم.

من میتوانم .

comment نظرات () +   سولماز کشاورزی ; ۱۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٦/٥
سولماز کشاورزی
من :
پروفایل سولماز کشاورزی
ایمیل مدیر وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳٩٦/٦/٤
» ۱۳٩٦/٥/٢۸
» ۱۳٩٦/٥/٢۱
» ۱۳٩٦/٥/۱٤
» ۱۳٩٦/٥/٧
» ۱۳٩٦/٤/۳۱
» ۱۳٩٦/٤/٢٤
» ۱۳٩٦/٤/۱٧
» ۱۳٩٤/٦/۱٤
» ۱۳٩٤/٦/٧
» ۱۳٩٤/٥/٢٤
» ۱۳٩٤/٥/۱٧
» ۱۳٩٤/٥/۱٠
» ۱۳٩٤/٥/۳
» ۱۳٩٤/۳/۳٠
» ۱۳٩٤/٢/۱٢
» ۱۳٩٤/٢/٥
» ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
» ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
» ۱۳٩۳/۱٠/٦
» ۱۳٩۳/۳/۳۱
» ۱۳٩٢/٤/۱
» ۱۳٩٢/٢/٢۱
» ۱۳٩٢/۱/۱٧
» ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
» ۱۳٩۱/٧/۱
» ۱۳٩۱/٤/۳۱
» ۱۳٩۱/٤/۱٧
» ۱۳٩٠/٧/٢
» ۱۳٩٠/٤/۱۸
» ۱۳٩٠/۳/٢۸
» ۱۳٩٠/٢/٢٤
» ۱۳٩٠/٢/۱٧
» ۱۳٩٠/٢/۱٠
» ۱۳٩٠/٢/۳
» ۱۳٩٠/۱/٢٧
» ۱۳٩٠/۱/٢٠
» ۱۳٩٠/۱/۱۳
» ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
» ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
» ۱۳۸٩/۱٢/٧
» ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
» ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱۱/٩
» ۱۳۸٩/۱۱/٢
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧

صفحات وبلاگ

» عناوین مطالب وبلاگ

مطالب اخیر

» همین دیروز
» خستگی ماند به تنم
» هواوی پی 8
» کاکتوس قشنگم
» حال این روزای من
» 2 روز پیش
» کاکتوس من گل داده
» اصلا به من چه
» یک روز پرماجرای پرماجرااا
» حراج

موضوعات وبلاگ

 

نویسندگان همکار

» سولماز کشاورزی

لینکستان

  » پرتال زیگور

FEED

روزنگارهای سُل


2 روز پیش

ولفگانگ مهندس مکانیک بوده و الان خیلی وقت است که بازنشست شده.

در عربستان، سوریه، قطر، عراق، آفریقا و… کار کرده است.

داشتیم بحث از سیاست و کثیفکاریهای سیاستمداران میکردیم که به زمانی که در سوریه کار میکرد رسیدیم.

میگفت سوریه کشور بسیار زیبا و خوبی بود با مردمی آرام و مهربان و غذاهای لذیذ اکثر مردم رفاه نسبی داشتند تا اینکه اروپا و آمریکا این جنگ احمقانه را راه انداختند. 

میگفت برخی کشورها باید یک دیکتاتور داشته باشند مثل عراق لیبی و سوریه و…

کمی هم درباره تروریست و حمایتهای آمریکا و عربستان سعودی از تروریست حرف زدیم جالب اینجا است که همه میدادند این دو کشور حامی تروریست هستند ولی عملا هیچکس هیچ کاری نمیتواند بکند.و اینکه تقویت طالبان کار آمریکا بود وگرنه روسیه داشت نابودشان میکرد. و اینکه این مردک که گور به گور شد و اسمش یادم نمیاد بن لادن بود فکر میکنم خانواده ثروتمندی دارد که هنوز هم که هنوزه کلی دفتر دستک در عربستان دارند.

در آخر به بحث رستوران های شهر رسیدیم و من یک رستوران سوریه ای معرفی کردم و او هم یکی دیگه .

کلااا خاک بر سرشان 

پلان دوم

از پشت پنجره یک دختر و پسر جوان را دیدم که چسبیده بودند به دوچرخه من .

من هم که کلااا غیرتتی رفتم بیرون که خدایی ناکرده دوچرخه قشنگم را ندزدند.

پسر رفت سوار ماشین شد چه ماشییییینی .خجالت کشیدم برگشتم داخل.

این بار اول نیست که اینطوری سوسک میشوم. یکبار هم یک تریلی جلوی من بود هی چپ و راست میرفت. من چندبار بوق زدم اینقدر بوق دوچرخه صدایش کم بود که از خنده خودم زدم کنار تا رد شود. 

یک بار دیگه هم یک شاستی بلند خوشگگگگل بد پشت چراغ قرمز ایستاده بود خواستم بوق بزنم خودم شرم کردم گفتم 1 متر عقبتر میاستم نمیمیرم که ، خط روی ماشینش بیافته جفت کلیه هایم را هم بدهم. نمیتوانم پولش را بدهم. 

پلان سوم

بعضی آدمها انگاری که تکثیر شده اند. این مردک هیز تا زمانیکه به آدم نیاز دارد خوش اخلاق است اما خدا آن روز را نیاورد که چیزی ببرد حتی برای نوشیدنی تشکر هم نمیکند. درست مثل م. 

خدا را شکر من همیشه با این جور آدمها یک مرز دارم .

قبل از پلان قبلی

بانوی زیبا این بار با رولر اسکیت آمد داخل .

مثل همیشه با یک لبخند زیبا و مثل همیشه کولا میکس .

comment نظرات () +   سولماز کشاورزی ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٦/٥
سولماز کشاورزی
من :
پروفایل سولماز کشاورزی
ایمیل مدیر وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳٩٦/٦/٤
» ۱۳٩٦/٥/٢۸
» ۱۳٩٦/٥/٢۱
» ۱۳٩٦/٥/۱٤
» ۱۳٩٦/٥/٧
» ۱۳٩٦/٤/۳۱
» ۱۳٩٦/٤/٢٤
» ۱۳٩٦/٤/۱٧
» ۱۳٩٤/٦/۱٤
» ۱۳٩٤/٦/٧
» ۱۳٩٤/٥/٢٤
» ۱۳٩٤/٥/۱٧
» ۱۳٩٤/٥/۱٠
» ۱۳٩٤/٥/۳
» ۱۳٩٤/۳/۳٠
» ۱۳٩٤/٢/۱٢
» ۱۳٩٤/٢/٥
» ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
» ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
» ۱۳٩۳/۱٠/٦
» ۱۳٩۳/۳/۳۱
» ۱۳٩٢/٤/۱
» ۱۳٩٢/٢/٢۱
» ۱۳٩٢/۱/۱٧
» ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
» ۱۳٩۱/٧/۱
» ۱۳٩۱/٤/۳۱
» ۱۳٩۱/٤/۱٧
» ۱۳٩٠/٧/٢
» ۱۳٩٠/٤/۱۸
» ۱۳٩٠/۳/٢۸
» ۱۳٩٠/٢/٢٤
» ۱۳٩٠/٢/۱٧
» ۱۳٩٠/٢/۱٠
» ۱۳٩٠/٢/۳
» ۱۳٩٠/۱/٢٧
» ۱۳٩٠/۱/٢٠
» ۱۳٩٠/۱/۱۳
» ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
» ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
» ۱۳۸٩/۱٢/٧
» ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
» ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱۱/٩
» ۱۳۸٩/۱۱/٢
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧

صفحات وبلاگ

» عناوین مطالب وبلاگ

مطالب اخیر

» همین دیروز
» خستگی ماند به تنم
» هواوی پی 8
» کاکتوس قشنگم
» حال این روزای من
» 2 روز پیش
» کاکتوس من گل داده
» اصلا به من چه
» یک روز پرماجرای پرماجرااا
» حراج

موضوعات وبلاگ

 

نویسندگان همکار

» سولماز کشاورزی

لینکستان

  » پرتال زیگور

FEED

روزنگارهای سُل


کاکتوس من گل داده

من اینقدر خوشحالم که کاکتوسم گل داده که فکر کنم تا صبح بیدار بمانم و فقط تماشایش کنم. 

من نمیدانم مردم غمگین دنیا برای خوشحالی دنبال چه میگردند وقتی تنها یک گل این حس عظیم خوشبختی را به آدم میدهد.

نائوکو مریض شده فکر کنم بعد از رفتن چون افسردگی گرفته .

پرسیدم: عصبی شدی؟ چیزی ناراحتت کرده؟

گفت: منظورت رفتن چون ؟؟؟؟؟نگران

من زمانیکه با آناستازیا و میشاییل تو رستوران بودیم گفتم که اینجا نمیمانم.

آناستازیا هم گفت آنها هم میخواهند بروند.

نائوکو گفت پس من میمانم و اودی .

ولی فکر میکنم این حس تنها شدن استرس شدید به او داده.

شنبه میرویم گوشی بخرد، شاید اگر با چون صحبت کند حالش بهتر شود. بدبختی یولیه هم ازدواج کرد و  میرود. لااقل یولیه همزبانش بود. خنثی

الان هم با ادی رفته دانشگاه هایدلبرگ پرس و جو برای ثبت نام دانشگاه او.

صبح که تماس گرفتم حالش بهتر بود گفتم بروید شهر را خوووب بگردید هوا هم عالی است.

کاملا احساس میکنم که میترسد ادی (دیرارا ) هم که برود دیگر هیچکسی را اینجا ندارد.

من هم اگر بروم خیلی خیلی تنها میشوم.گریه

سلدا هم برگشت ترکیه گفت دیگر حاضر نیست در کشور رباتها زندگی کند. بهترین کار را کرد. داشت دائم الخمر میشد. امیدوارم یارش را در کشورش پیدا کند.

همه رفتند عجیبه همه با هم تصمیم گرفتند که بروند.تعجب

 

comment نظرات () +   سولماز کشاورزی ; ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٦/۳
سولماز کشاورزی
من :
پروفایل سولماز کشاورزی
ایمیل مدیر وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳٩٦/٦/٤
» ۱۳٩٦/٥/٢۸
» ۱۳٩٦/٥/٢۱
» ۱۳٩٦/٥/۱٤
» ۱۳٩٦/٥/٧
» ۱۳٩٦/٤/۳۱
» ۱۳٩٦/٤/٢٤
» ۱۳٩٦/٤/۱٧
» ۱۳٩٤/٦/۱٤
» ۱۳٩٤/٦/٧
» ۱۳٩٤/٥/٢٤
» ۱۳٩٤/٥/۱٧
» ۱۳٩٤/٥/۱٠
» ۱۳٩٤/٥/۳
» ۱۳٩٤/۳/۳٠
» ۱۳٩٤/٢/۱٢
» ۱۳٩٤/٢/٥
» ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
» ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
» ۱۳٩۳/۱٠/٦
» ۱۳٩۳/۳/۳۱
» ۱۳٩٢/٤/۱
» ۱۳٩٢/٢/٢۱
» ۱۳٩٢/۱/۱٧
» ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
» ۱۳٩۱/٧/۱
» ۱۳٩۱/٤/۳۱
» ۱۳٩۱/٤/۱٧
» ۱۳٩٠/٧/٢
» ۱۳٩٠/٤/۱۸
» ۱۳٩٠/۳/٢۸
» ۱۳٩٠/٢/٢٤
» ۱۳٩٠/٢/۱٧
» ۱۳٩٠/٢/۱٠
» ۱۳٩٠/٢/۳
» ۱۳٩٠/۱/٢٧
» ۱۳٩٠/۱/٢٠
» ۱۳٩٠/۱/۱۳
» ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
» ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
» ۱۳۸٩/۱٢/٧
» ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
» ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱۱/٩
» ۱۳۸٩/۱۱/٢
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧

صفحات وبلاگ

» عناوین مطالب وبلاگ

مطالب اخیر

» همین دیروز
» خستگی ماند به تنم
» هواوی پی 8
» کاکتوس قشنگم
» حال این روزای من
» 2 روز پیش
» کاکتوس من گل داده
» اصلا به من چه
» یک روز پرماجرای پرماجرااا
» حراج

موضوعات وبلاگ

 

نویسندگان همکار

» سولماز کشاورزی

لینکستان

  » پرتال زیگور

FEED

روزنگارهای سُل


اصلا به من چه

هی به خودم میگویم لق دنیا مهم اینه که دیروز با چون ویدئو چت کردی و دلت باز شد. دیدی شانگهای چقدر زیبا است و دلت خواست پولهایت را جمع کنی و یک سفر بروی آنجا.

هی میگویم لق دنیا ببین کاکتوست گل داد و چقدر زیبا است.

هی میگویم لق دنیا و لق این احمقهایی که میایند بازی میکنند و هرچه بیشتر میبرند بدتر میشوند  و اصلااا به من چه…

به من چه که فابیان که فقط 23 سال دارد میاید بازی میکند و آخر هفته ها بعد از اینکه از پیش دوست دخترش میاید مستقیم اینجا است. 

اصلاااا به من چه که ماریا استخر را تمیز میکند و میاید 600- 700 تا بازی میکند.

به من چه نورای بچه دارد و نمیدانم شبها بچه ها را کجا میگذارد و با شوهرش میاید بازی میکند و دیگه گندش را درآورده و حتی بخاطر پول به شوهرش میپرد و هردفعه که پولش را عوض میکنم فکر میکند از پولش کم شده و …گریه

ولی تا زنگ پارکینگ را میزنند من اعلام میکنم هرکی هرجا میخواهد بازی کند سرییع مستقر شود.( مثل اعلام جنگ ) عینک.تا وارد میشوند در هر دستگاهی که خالی است پول میریزد. مثل قارچ خور کار میکند آخر شب هم با چک و لگد باید بیاندازمشان بیرون.

ولی کلااا به مننننن چچچچچه 

comment نظرات () +   سولماز کشاورزی ; ٩:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱۳٩٦/٦/۱
سولماز کشاورزی
من :
پروفایل سولماز کشاورزی
ایمیل مدیر وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳٩٦/٦/٤
» ۱۳٩٦/٥/٢۸
» ۱۳٩٦/٥/٢۱
» ۱۳٩٦/٥/۱٤
» ۱۳٩٦/٥/٧
» ۱۳٩٦/٤/۳۱
» ۱۳٩٦/٤/٢٤
» ۱۳٩٦/٤/۱٧
» ۱۳٩٤/٦/۱٤
» ۱۳٩٤/٦/٧
» ۱۳٩٤/٥/٢٤
» ۱۳٩٤/٥/۱٧
» ۱۳٩٤/٥/۱٠
» ۱۳٩٤/٥/۳
» ۱۳٩٤/۳/۳٠
» ۱۳٩٤/٢/۱٢
» ۱۳٩٤/٢/٥
» ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
» ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
» ۱۳٩۳/۱٠/٦
» ۱۳٩۳/۳/۳۱
» ۱۳٩٢/٤/۱
» ۱۳٩٢/٢/٢۱
» ۱۳٩٢/۱/۱٧
» ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
» ۱۳٩۱/٧/۱
» ۱۳٩۱/٤/۳۱
» ۱۳٩۱/٤/۱٧
» ۱۳٩٠/٧/٢
» ۱۳٩٠/٤/۱۸
» ۱۳٩٠/۳/٢۸
» ۱۳٩٠/٢/٢٤
» ۱۳٩٠/٢/۱٧
» ۱۳٩٠/٢/۱٠
» ۱۳٩٠/٢/۳
» ۱۳٩٠/۱/٢٧
» ۱۳٩٠/۱/٢٠
» ۱۳٩٠/۱/۱۳
» ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
» ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
» ۱۳۸٩/۱٢/٧
» ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
» ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱۱/٩
» ۱۳۸٩/۱۱/٢
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧

صفحات وبلاگ

» عناوین مطالب وبلاگ

مطالب اخیر

» همین دیروز
» خستگی ماند به تنم
» هواوی پی 8
» کاکتوس قشنگم
» حال این روزای من
» 2 روز پیش
» کاکتوس من گل داده
» اصلا به من چه
» یک روز پرماجرای پرماجرااا
» حراج

موضوعات وبلاگ

 

نویسندگان همکار

» سولماز کشاورزی

لینکستان

  » پرتال زیگور

FEED

روزنگارهای سُل


یک روز پرماجرای پرماجرااا

صبح که بیدار شدم گفتم تا ساعت 4 باید این فایل powerpointرا تمام کنم.

سیستم را که روشن کردم دیدم اصلا این برنامه را ندارم. 

کی پاکش کردم خدا میداند.

آآآآآآی تو اینترنت گشتم پیرم درآمد. در همان گیر و دار دنبال اتاق هم میگشتم .

سیستم قاطییی کرررد بالا نمیامممد. تنها کسی که برای من نوشت آقایی بود که خانه اش 1 ساعت با شهر فاصله دارد و اصلا اتوبوس به آن سمت نمیروووود. 

کلاااا رو شانس بودم.

خدا را شکر ازدیروز با نائوکو قرار گذاشته بودم که آیس پک درست کنم.

اول رفتم خانه رزی و گلها را آب دادم.

موقع برگشت دیدم تو یکی از رستورانها موسیقی آمریکای لاتین پخش میشود و همه جیغ و دست و هورااااامیکشند.

رفتم جلوتر دیدم یک سن درست کرده اند یک نفر میرقصد و جمعیتی هم در کنار سن مانند شاگردان خوب و منظم با او میرقصند.

یک لحظه حس تنهایی بدی به من دست داد و فکر کردم رگنزبورگ هیییچ کسی را ندارم.

سریع رفتم پیش نائوکو.

از پایین صدای قر قرش میامد .

رسیدم بالا پرسیدم چی شده؟ گفت دوچرخه ام را دزدیده اند.شوکه شدم .

گفتم فکر کن کجاها رفتی ( این روش را مادرم به من یاد داده) آخرین بار کی سوارش شدی ؟ پست گالری پارک نکردی؟ ( یک بار دیگر که فکر کرده بود دوچرخه اش را دزدیده اند آنجا پیدایش کردیم). وووو… گفت نمیدونم بعدا دوباره میروم میگردم.

خیییلی ناراحت شدم چون دوچرخه هدیه سوزانا و همسرش به نائو کو بود و یک دوچرخه درست و حسابی.

کمی صحبت کردیم من گفتم میروم بستنی را آماده کنم او هم رفت اتاق را جارو برقی بکشد( امروز قرار بود خانه اش را تمیز کند ولی یولیه مریض بود و مادر و خاله اش را سپرده بود به نائوکو او هم به عنوان یک سامورایی آنها را در شهر گردانده بود).

همینطور که داشتم طالبی را قاچ میزدم فکر کردم آخرین بار من و نائوکو رفتیم تو پارک بعد آناستازیا زززنننگ ززززد و…

داد زددددم نائوکوووووو

نشنید

دویدم تو اتاق گفتم خاموش کککککن.

گفت چی شددده؟؟؟

گفتم رفته بودیم yanda (رستوران چینی پاتوق آناستازیا و میشاییل).

یعنی نفهمیدیم چطور دویدیم بیرون. فقط حواسم بود کلید را بردارد. چون نیکو و موفی تعطیلات هستند آنابلا هم معلوم نیست کارلسروهه باشه ( اینها کلید یدک نائوکو را دارند، عادت داره یادش بره). 

من اینقدر تند میدویدم نائوکو عقب میماند .

دقیقااا همانجایی که پارک کرده بود .

همش میگفت مرسی مرسی من هم میگفت مرسی از مادرم که این روش را به من یاد داد.

عالللی بود بستنی را خوردیم البته به علت فراموشی من نی ضخیم نداشتیم و با قاشق سوپخوری خوردیم ( نائوکو حوصله نداشت دنبال قاشق چایخوری بگرده).

رفتیم خرید و من برگشتم خانه .

در راه برگشت همخانه جدید را دیدم اسمش یوان است گفت از او پاسپورت خواسته اند موقع خرید با کارت بانک، من هم غیرتی شدم گفتم با هم برویم.

فهمیدم کارت بانکش را امضا نکرده. اقامتش را هم که دیدم 1 ماه دیگر تمام میشود ولی دارد میرود شانگهای چون مادرش دلش تنگ شده است.

چه دردسر بدهم گفتم تو 3 ماه پیش باید وقت میگرفتی و… الان نمیتوانی بروی شانگهای.

دوشنبه باید برود اداره خارجیها.

تازه فهمیدم اینجا اینطوری کوفتیه تو کلن همان موقع اقامت را  میدهند.

خیییلی روز پرماجرایی بود. اوه

comment نظرات () +   سولماز کشاورزی ; ٩:۳٦ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٥/٢٩
سولماز کشاورزی
من :
پروفایل سولماز کشاورزی
ایمیل مدیر وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳٩٦/٦/٤
» ۱۳٩٦/٥/٢۸
» ۱۳٩٦/٥/٢۱
» ۱۳٩٦/٥/۱٤
» ۱۳٩٦/٥/٧
» ۱۳٩٦/٤/۳۱
» ۱۳٩٦/٤/٢٤
» ۱۳٩٦/٤/۱٧
» ۱۳٩٤/٦/۱٤
» ۱۳٩٤/٦/٧
» ۱۳٩٤/٥/٢٤
» ۱۳٩٤/٥/۱٧
» ۱۳٩٤/٥/۱٠
» ۱۳٩٤/٥/۳
» ۱۳٩٤/۳/۳٠
» ۱۳٩٤/٢/۱٢
» ۱۳٩٤/٢/٥
» ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
» ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
» ۱۳٩۳/۱٠/٦
» ۱۳٩۳/۳/۳۱
» ۱۳٩٢/٤/۱
» ۱۳٩٢/٢/٢۱
» ۱۳٩٢/۱/۱٧
» ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
» ۱۳٩۱/٧/۱
» ۱۳٩۱/٤/۳۱
» ۱۳٩۱/٤/۱٧
» ۱۳٩٠/٧/٢
» ۱۳٩٠/٤/۱۸
» ۱۳٩٠/۳/٢۸
» ۱۳٩٠/٢/٢٤
» ۱۳٩٠/٢/۱٧
» ۱۳٩٠/٢/۱٠
» ۱۳٩٠/٢/۳
» ۱۳٩٠/۱/٢٧
» ۱۳٩٠/۱/٢٠
» ۱۳٩٠/۱/۱۳
» ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
» ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
» ۱۳۸٩/۱٢/٧
» ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
» ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱۱/٩
» ۱۳۸٩/۱۱/٢
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧

صفحات وبلاگ

» عناوین مطالب وبلاگ

مطالب اخیر

» همین دیروز
» خستگی ماند به تنم
» هواوی پی 8
» کاکتوس قشنگم
» حال این روزای من
» 2 روز پیش
» کاکتوس من گل داده
» اصلا به من چه
» یک روز پرماجرای پرماجرااا
» حراج

موضوعات وبلاگ

 

نویسندگان همکار

» سولماز کشاورزی

لینکستان

  » پرتال زیگور

FEED

روزنگارهای سُل


حراج

بعد از کار تصمیم گرفتم بروم karlstadt خرید رزی گفته بود حراج کرده .

من هم که کلا عاشق حراج البته که چه خانمی از حراج بدش میاید.

رفتم 2-3 تا لباس پیدا کردم لباس مورد علاقه مادرم را بالاخره یافتم (البته مادرم قرمز دوست داشت ولی متاسفانه فقط کرم قهوه ای مانده بود که البته مادر بنده کلا از رنگ تیره و قهوه ای خوشش نمیاید ولی من خریدم ). 

خیییلی بده من کلاااا حراج که میشه  خودم را هم فراموش میکنم گریه یک پانچوو برای خودم پیدا کردم رفتم پرو کنم دیدم پره همان بیرون جلوی آینه تنم کردم کیفم را هم گذاشتم روی یک قفسه نزدیک خودم . پوشیدم همچین گوگولی مگولی خریدها را زدم زیر بغلم و کمی هم قسمت پالتوها را دیدم و دوباره پیراهنها که یک لحظه احساس کردم چقدر دستم سبک شده.

یا خدااااا کیفم 

دویدم یک پیرزن گوگولی با یک گویش زیبای توک زبانی  به من گفت چی شده؟ گفتم کیفم را گم کردم. 

یک عششششقی بود این زن از پشت بغلم کرد گفت آرام باش با هم دنبالش میگردیم.

زندگی بود این زن زیبا زیبا زیبا مهربان آرام 

من چپ و راست میرفتم و سوال میکردم. این پیرزن نازنیم همه جا پشت من بود و نوازشم میکرد و میگفت آرام باش با هم پیدایش میکنیم.قلب

مسوولین آنجا هم خیییلی مهربان با من شروع کردند به گشتن. بالاخره برای من پیدایش کردند.

پیرزن گوگولی مهربان را یک لحظه گم کردم از پشت سرم آمد و بغلش کردم با هم گفتیم خدا را شکر پیدا شد. 

دلم نمیامد آغوشش را رها کنم، سرشار از عشق و محبت .چندین بار از همه تشکر کردم همه هم به من گفتند دیگر کیفت را از خودت جدا نکککن.خجالت من هم گفتم نمیدانم چرا موقع خرید مدهوش میشوم. کلافه

از پیرزن دور هم که شدم برایش بوسه فرستادم برایم دست تکان داد. خیلی زیبا بود.

چیز جالب این بود که موقع گشتن خریدهایم را یک لحظه هم از خودم جدا نکردم. چنان بغلشان کرده بودم هرکی نمیدانست فکر میکرد نوزاد بغل کردم. خنثییعنی یک چنین موجود معتاد به خریدی هستم من .آخ

 

comment نظرات () +   سولماز کشاورزی ; ۸:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱۳٩٦/٥/٢٧
سولماز کشاورزی
من :
پروفایل سولماز کشاورزی
ایمیل مدیر وبلاگ

آرشیو وبلاگ

» صفحه نخست
» عناوین مطالب وبلاگ
» ۱۳٩٦/٦/٤
» ۱۳٩٦/٥/٢۸
» ۱۳٩٦/٥/٢۱
» ۱۳٩٦/٥/۱٤
» ۱۳٩٦/٥/٧
» ۱۳٩٦/٤/۳۱
» ۱۳٩٦/٤/٢٤
» ۱۳٩٦/٤/۱٧
» ۱۳٩٤/٦/۱٤
» ۱۳٩٤/٦/٧
» ۱۳٩٤/٥/٢٤
» ۱۳٩٤/٥/۱٧
» ۱۳٩٤/٥/۱٠
» ۱۳٩٤/٥/۳
» ۱۳٩٤/۳/۳٠
» ۱۳٩٤/٢/۱٢
» ۱۳٩٤/٢/٥
» ۱۳٩۳/۱۱/٢٥
» ۱۳٩۳/۱٠/٢٠
» ۱۳٩۳/۱٠/٦
» ۱۳٩۳/۳/۳۱
» ۱۳٩٢/٤/۱
» ۱۳٩٢/٢/٢۱
» ۱۳٩٢/۱/۱٧
» ۱۳٩۱/۱٠/٢۳
» ۱۳٩۱/٧/۱
» ۱۳٩۱/٤/۳۱
» ۱۳٩۱/٤/۱٧
» ۱۳٩٠/٧/٢
» ۱۳٩٠/٤/۱۸
» ۱۳٩٠/۳/٢۸
» ۱۳٩٠/٢/٢٤
» ۱۳٩٠/٢/۱٧
» ۱۳٩٠/٢/۱٠
» ۱۳٩٠/٢/۳
» ۱۳٩٠/۱/٢٧
» ۱۳٩٠/۱/٢٠
» ۱۳٩٠/۱/۱۳
» ۱۳۸٩/۱٢/٢۱
» ۱۳۸٩/۱٢/۱٤
» ۱۳۸٩/۱٢/٧
» ۱۳۸٩/۱۱/۳٠
» ۱۳۸٩/۱۱/٢۳
» ۱۳۸٩/۱۱/۱٦
» ۱۳۸٩/۱۱/٩
» ۱۳۸٩/۱۱/٢
» ۱۳۸٩/۱٠/٢٥
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۸
» ۱۳۸٩/۱٠/۱۱
» ۱۳۸٩/۱٠/٤
» ۱۳۸٩/٩/٢٧

صفحات وبلاگ

» عناوین مطالب وبلاگ

مطالب اخیر

» همین دیروز
» خستگی ماند به تنم
» هواوی پی 8
» کاکتوس قشنگم
» حال این روزای من
» 2 روز پیش
» کاکتوس من گل داده
» اصلا به من چه
» یک روز پرماجرای پرماجرااا
» حراج

موضوعات وبلاگ

 

نویسندگان همکار

» سولماز کشاورزی

لینکستان

  » پرتال زیگور

FEED